ابراهيم عاملي ( موثق )

28

تفسير عاملي ( فارسي )

دستگيها مؤثر بودند و يا جنگ و برادر كشى مسلمانان از آنها پيدا شد چگونه مشمول اين آيات شده‌اند با اينكه قيد و استثنا در اين دو آيه نيست مگر بگوئيم در آيت دهم جمله « فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِه » اشاره باشد به اين كه مفاد آن دو جمله نسبت به همه ى آن افراد نيست چون در اين ميان كسانى هستند كه اين پيمان را نديده خواهند انگاشت و از هم اكنون ملازم كلمه ى تقوى و پسند خدا نيستند . 4 - در آيت 10 جمله ى « يَدُ اللَّه فَوْقَ - الخ » نظر مفسّرين را نوشتيم ولى ظاهر اين است كه اين كلمه بمعنى عضو بدن و دست استعمال شده است بطور مجاز در اسناد چون در بيعت و پيمان دست آنكه بسوى او ديگران دست دراز مىكنند برتر است و با ارزش و داراى تفوق معنوى نسبت به ديگران از اين جهت گفته شده است « فَوْقَ أَيْدِيهِمْ » كه بالاتر از دست آنها است و چون پيغمبر كه دست خود براى بيعت آماده كرده است بفرمان خدا است پس بطور مجاز دست به خدا نسبت داده شده كه گويا دست خدا است آماده شده براى بيعت و از همين جهت اوّل گفته شده است اين بيعت با خدا است و بدنبال آن توضيح داده شده است كه اين دست ما فوق و برتر از دگر دستها دست خداوندى است و مظهر وجود حقّ است . 5 - آيت 26 جمله ى « أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى » چون بالاترين نماى هستى آدمى كلمه و سخن است شايد از اين روى كلمه براى كنايه ى از هستى آورده شده است چنان كه در وصف حضرت مسيح كه گفته شده است « بِكَلِمَةٍ مِنْه » كلمه به معنى ايجاد حقّ و خلقت مخصوصى از سوى خداوند است . پس كلمه ى تقوى شايد معنى بيشتر از آنچه مفسّرين گفته‌اند داشته باشد و نيز چون الزام خداوند به معنى فطرت و سرشت است كه تغيير ناپذير است نه بمعنى وادار كردن آدميان كسى را بكارى كه ممكن است تغيير كند و آن كس كار را انجام ندهد بلكه هر كه را خداوند بهر چيز الزام كرد ناگزير به آن است و هرگز از آن جدا نمىشود ، پس